• تماس  
  • خانه 

چوپان دروغگو یا نماینده دروغگو ؟؟

18 مرداد 1396 توسط مرادی

 

معلم سر كلاس به يكي از شاگردان گفت درس چوپان دروغگو را بخوان.

بچه زد زير گريه و گفت : نمي توانم آقا معلم!

معلم پرسيد: چرا؟

بچه پاسخ داد: آقا! پدرم اين صفحه را از كتابم پاره كرده.

معلم بر آشفت و جويا شد: به چه دليل؟

پسره با لحني لرزان گفت : آقا معلم!

پدرم چوپان است. از خواندن اين درس سخت خشمگين شد و رو به من گفت:

من و پدرم و پدر بزرگم و بسياري از پيامبران چوپانبوديم و هيچ پيامبري دروغگو نبوده است.

اما يك نفر در ده ما پيدا شد و گفت به من راي بدهيد تا براي شما مدرسه بسازم، خانه بهداشت درست كنم  به روستا جاده كشي كنم و برای فرزندانتان شغل ايجاد كنم.

ما هم باور كرديم و به او راي داديم و آقا شد نماينده مجلس و به هيچيك از حرف هايش هم عمل نكرد و جواب سلاممان را هم نمي دهد..

به معلمت بگو اين صفحه را پاره كردم تا به جاي چوپان درغگو درس جديد:

” نماينده دروغگو “را تدريس كند.

 

 قال رسول الله صلی الله و علیه و آله و سلم :

 لادين لمن لا عهد له ؛ آنكس كه وفاي به عهد و پيمان نكند، دين ندارد .

 

منبع : النوادر ،  فضل الله بن على‏ راوندى كاشانى،  ترجمه صادقى اردستانى‏ ، ص 39

 

 

 نظر دهید »

شاخه گل

23 تیر 1396 توسط مرادی

 

مردي مقابل گل فروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي براي مادرش كه در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود.

وقتي از گل فروشي خارج شد، دختري را ديد كه روي جدول خيابان نشسته بود هق هق گريه مي كرد.

مرد نزديك دختر رفت و از او پرسيد: «دختر خوب، چرا گريه مي كني؟»

دختر در حالي كه گريه مي كرد، گفت: «مي خواستم براي مادرم يك شاخه گل رز بخرم ولي فقط 75 سنت دارم در حالي كه گل رز 2 دلار مي شود.

مرد لبخندي زد و گفت: «با من بيا، من براي تو يك شاخه گل رز قشنگ مي خرم.»

وقتي از گل فروشي خارج مي شدند، مرد به دختر گفت: «مادرت كجاست؟ مي خواهي تو را برسانم؟»

دختر دست مرد را گرفت و گفت :«آنجا» و به قبرستان آن طرف خيابان اشاره كرد.

مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يك قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.

مرد دلش گرفت، طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت ، دسته گل را گرفت و 200 مايل رانندگي كرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.

 

قدر لحظات در کنار پدر و مادر را بدانیم 

 

 

 1 نظر

بخشش دوست !!

21 فروردین 1396 توسط مرادی

دو دوست با پای پياده از جاده ای در بيابان عبور مي کردند. بين راه سر موضوعی

اختلاف پيدا کردند و به مشاجره پرداختند.

يکی از آنها از سر خشم بر چهره ديگری سيلی زد.

دوستی که سيلی خورده بود سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چيزی بگويد،

روی شنهای بيابان نوشت:

“امروز بهترين دوست من بر چهره ام سيلی زد.”

آن دو کنار يکديگر به راه خود ادامه دادند تا به يک آبادی رسيدند.

تصميم گرفتند قدری آنجا بمانند و كنار برکه آب استراحت کنند.

ناگهان شخصی که سيلی خورده بود لغزيد و در آب افتاد. نزديک بود غرق شود

که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد.

بعد از آنکه از غرق شدن نجات يافت بر روی صخره ای سنگی اين جمله را حک کرد:

“امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داد”

دوستش با تعجب پرسيد بعد از آنکه من با سيلی ترا آزردم تو آن جمله را روی شنهای

بيابان نوشتی ولی حالا اين جمله را روی تخته سنگ نصب ميکنی؟

ديگری لبخند زد و گفت:

” وقتی کسی ما را آزار مي دهد بايد روی شنهای صحرا بنويسيم تا بادهای بخشش آن

را پاک کنند، ولی وقتی کسی محبتی در حق ما مي کند بايد آن را روی سنگ حک کنيم

تا هيچ بادی نتواند آن را از يادها ببرد.”

 

 

 نظر دهید »

تلافی درخت شکوفه

08 فروردین 1396 توسط مرادی

 

عارفی را گفتند محبت را از که آموختی؟
گفت : از درخت شکوفه.
پرسیدند :چگونه؟
گفت : هر موقع به او لگدی زدم به جای  تلافی بر سرم شکوفه ریخت…

 

بیایید ما هم مثل درخت شکوفه باشیم 

 

 

 3 نظر

عبرت

06 فروردین 1396 توسط مرادی


آقایی را بردند نماز مرده بخواند.

گفت: مرده زن است یا مرد؟

گفتند: مرد است.

گفت: كفنش را باز كنید.

گفتند: چشم!

گفت: آقایانی كه تشییع جنازه آمدید، ببینید چشم ها بسته شد.

تا چشمتان باز است گناه نكنید. ببینید گوش نمی شنود.

تا گوشتان می شنود هر ترانه ای را گوش ندهید. هر ماهواره ای را نبینید.

ببینید دیگر پای او حركت نمی كند. تا پای شما حركت می كند یك نماز جمعه بروید.

آخر نمی شود بچه را به امور تربیتی داد.

این مادر بچه، پدر بچه، ماهی یكبار نماز جمعه برود. هفته ای یكبار دست بچه را بگیرد یك مسجدی برود.

می گفت: آنوقتی كه من 5 دقیقه كفن را باز می كنم نصیحت می كنم،

آن 5 دقیقه نصیحت به اندازه ی ده ساعت سخنرانی اثر دارد.

 

زندگی کنیم اما آخرت را از یاد نبریم .

 

 

 6 نظر

فرار در جنگل

02 فروردین 1396 توسط مرادی


مردی داشت در جنگل‌های آفریقا قدم می زد که ناگهان صدای وحشتناکی که دایم داشت بیشتر می شد به گوشش رسید.

به پشت سرش که نگاه کرد دید شیر گرسنه‌ایی با سرعت باورنکردنی دارد به سمتش می‌آید و بلافاصله مرد پا به فرار گذاشت و شیر که از گرسنگی تورفتگی شکمش کاملا به چشم می‌زد داشت به او نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد که ناگهان مرد چاهی را در مقابل خود دید که طنابی از بالا به داخل چاه آویزان بود.

سریع خود را به داخل چاه انداخت و از طناب آویزان شد.تا مقداری صدای نعره‌های شیر کمتر شد و مرد نفسی تازه کرد متوجه شد که در درون چاه اژدهایی عریض و طویل با سری بزرگ برای بلعیدن وی لحظه‌شماری می‌کند.

مرد داشت به راهی برای نجات از دست شیر و اژدها فکر می‌کرد که متوجه شد دو موش سفید و سیاه دارند از پایین چاه از طناب بالا می‌آیند و همزمان دارند طناب را می‌خورند و می‌بلعند. مرد که خیلی ترسیده بود با شتاب فراوان داشت طناب را تکان می‌داد تا موش‌ها سقوط کنند اما فایده‌ایی نداشت و از شدت تکان دادن طناب داشت با دیواره‌ی چاه برخورد می‌کرد که ناگهان دید بدنش با چیز نرمی برخورد کرد.

خوب که نگاه کرد دید کندوی عسلی در دیواره‌ی چاه قرار دارد و دستش که آغشته به عسل بود را لیسید و از شیرینی عسل لذت برد و شروع کرد به خوردن عسل و شیر و اژدها و موش‌ها را فراموش کرد که ناگهان از خواب پرید.

خواب ناراحت‌کننده‌ای ی بود و تصمیم گرفت تعبیر آن را بیابد و نزد عالمی رفت که تعبیر خواب می‌کرد و آن عالم به او گفت تفسیر خوابت خیلی ساده است: شیری که دنبالت می‌کرد ملک الموت(عزراییل) بوده… چاهی که در آن اژدها بود همان قبرت است… طنابی که به آن آویزان بودی همان عمرت است… و موش سفید و سیاهی که طناب را می‌خوردند همان شب و روز هستند که عمر تو را می‌گیرند.

مرد گفت: ای شیخ پس جریان عسل چیست؟


گفت: عسل همان دنیاست که از لذت و شیرینی آن مرگ و حساب و کتاب را فراموش کرده‌ای… .

 

مواظب روزهای  زود گذر  عمرتان باشید .

 

 

 2 نظر
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • ...
  • 6
  • ...
  • 7
  • 8

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • کلام نور
  • اشعار
  • دل نوشته
  • دعا
  • مناجات
  • مهدویت
    • رسانه در آخر الزمان
  • فرمایشات رهبری
  • سخنی دوستانه
  • نکاتی از نهج البلاغه
  • مباحث سیاسی
    • عکس نوشته
  • عمومی
  • چهل گام شناخت
  • سخنرانی
  • کلام وحی
  • شهدا
  • کوتاه و آموزنده
  • مباحث تفسیری
  • مناسبت روز
  • اندیشه مطهر
  • فاطمیه
  • اشعار مهدوی
  • نکته ای از یک حکایت
  • نکاتی از معراج السعاده
  • انتخابات
  • ولایت فقیه
  • چکیده مقاله
  • حجاب و عفاف
  • یادداشت ها
  • اینفو گرافی
  • نکات طلبگی
  • تربیت دل پذیر
  • شهدای گمنام
  • دانلود کتاب
  • غدیر
  • مباهله
  • ماه محرم و عاشورا
    • امام حسین (ع) و احیای امر به معروف
    • معرفی یاران وفادار امام حسین (ع)
    • پیام آوران عاشورا
  • روایت و تصویر
  • لطایف
  • توصیه هایی از علما
  • امامت
  • پیامبر رحمت
  • نماز
  • انقلاب اسلامی
  • فاطمیه
  • سخنان حضرت زهراء سلام الله علیها
  • بانوی کرامت
    • احادیث
    • سخنان علما در مورد حضرت معصومه (س)
    • کرامات حضرت معصومه (ع)
  • نقش زنان در فرهنگ سازی عاشورا
  • دانلود ترجمه نهج البلاغه
  • امر به معروف و نهی از منکر
  • تقویت معنوی طلاب
  • ماه مبارک رمضان
  • امام رضا
  • پاسخ به شبهات
  • آموزش word
  • دهه فجر
  • امام علی (ع)
  • اسرار عبادات
  • معرفی کتاب
  • کلیپ
  • سبک زندگی عاشورایی
  • چکیده پایان نامه
  • مادر
  • اقتصاد مقاومتی : تولید - اشتغال
  • کارکاتور
  • یک لقمه کتاب
  • بیانیه‌ی گام دوم انقلاب

کاربران آنلاین

  • صفيه گرجي
دریافت کد ذکر ایام هفته برای وبلاگ
مهدویت امام زمان (عج)

اوقات شرعی

کد آمارگیر

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس